نه صبر پیداست نه دل بی روی توام نه عقل برجاست نه دل بر عشق توام این غم که مراست کوه غاف است نه غم این دل که توراست سنگ خاراست نه دل دلبری کم کن شمع روشن کن که من در راهم من یه پروانم که میگردم به دور ماهم با همین حال خرابم تورا میخواهم یک جام پر از شراب یک گوشه منِ خراب یک پنجره خیس غم یک سینه بی جواب ای ماه ای ماه به من بتاب دلبری کم کن شمع روشن کن که من در راهم من یه پروانم که میگردم به دور ماهم با همین حال خرابم تورا میخواهم